لیانا خانوم مالیانا خانوم ما، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

***شور زندگی مامان و بابایی***

اسمهای پیشنهادی

سلام دختر شیطون مامان امروز رفتم آزمایش قند خون دادم. برای مامانی دعا کن که آزمایشم نرمال باشه.تو این مدت خسته شدم از بس شیرینی نخوردم.   فردا پدر جون حسن و مادر جون معصومه هم به امید خدا  میان خونمون.هورا هورا کلاً هفته آینده سرمون خیلی شلوغه.11تا مهمون دارم.   من خییییییییییلییییییییی خوشحالم.   راستی گلم من و بابا 10 تا اسم انتخاب کردیم ولی بازم قطعی نیستن. لیانا روشنا آدرینا پانیا آترین نیکا ماهک ترانه ترنم حالا از این 10 تا بابایی از پارمیس خوشش میاد.از لیانا هم خوشش میاد. منم از لیانا خییییییییییلییییییییی خوشم میاد.البته پانیا و پارمیس هم دو...
7 آذر 1392

هفته بیست و یکم.آغاز ماه ششم

دختر مامانی سلام امروز 21 هفته هست که اومدی تو وجودم. تا حالا که هم زود گذشت و هم خوب.ایشالا تا آخرش هم به خیر و سلامتی بگذره و من تو رو با تمام عشقم در آغوش بگیرم. فعلا شکمم مامانی زیاد جلو نیومده. شب پنجشنبه که با دوست بابایی و خانوم دوست بابایی رفته بودیم بیرون ، خانومش میگفت خوشبحالت اصلا شکمت معلوم نیست. ولی من میخوام معلوم باشهههههههههه.   راستی تعداد مهمونامون که قراره هفته دیگه بیان بیشتر شده.خاله طاهره اینا هم میان.خیلی خوشحالم. ...
3 آذر 1392

بیست هفتگی دختر گلم-26 آبان 92

سلام دختر نازم. الان بیست هفته هست که مهمون دل مامانی.با همدیگه نصف راه و به سلامتی طی کردیم.ایشالا بیست هفته ای که پیش رو داریم هم همینطور خوب باشه. آخرین باری که رفتم سونو گرافی تاریخ به دنیا اومدنت از 17 فروردین به 20 فروردین تغییر کرد. راستی قراره دو هفته دیگه مهمون بیاد خونمون. پدر جون و مادر جون و خاله خاطره اینا و خاله عاطفه اینا. خیییییییییییییییییییییییلی خوشحالم گل دخترم. واسه دیدنشون لحظه شماری میکنم. واسه دیدن تو هم لحظه شماری می کنم نانازم. یه عالمه دوست دارم کنجد مامان. ...
2 آذر 1392

صدای قلب زندگیم-21 آبان 92

وای عزیزم صدای قلب کوچیکت هنوز تو گوشمه.21 آبان اولین بار بود که دکتر صدای قلبت و برام گذاشت تا گوش بدم. قربونت برم من عزیزم،دوس داشتم همه روز صدای قلبتو که تند تند میزدو گوش می دادم.   تو ادامه مطلب عکسای دخترم و گذاشتم این عکسای خوشل مشل دخترمه     اینم عکسای اکوی قلب کوچیکشه ...
2 آذر 1392

دختر یکی یدونه مامان و بابا-21 آبان 92

سلام دختر یکی یدونه مامان و بابا دوست دارم هزار بار بگم دخترم دخترم دخترم...... نمیدونی چه حس قشنگیه مادر شدن و چقدر شیرینه دختر دار شدن. نمیدونی چقدر آرزوی داشتن دختر رو میکردم. امروز به بابایی گفتم ببین خدا چقدر ما رو دوس داره.هرچی ازش میخوایم بهمون میده.بعد بازم ما ناشکری میکنیم. امروز وقتی دکتر داشت سونو رو انجام میداد ، تنها چیزی که انتظار شنیدنش رو نداشتم کلمه دختره بود. وای چه سورپرایزی.وقتی این کلمه رو شنیدم دیگه نمیتونستم جلوی لبخندامو بگیرم. راستی امروز از قلب کوچیکت اکو هم گرفتن. خدا رو هزار مرتبه شکر سالم بود.ایشالا که همیشه سالم باشه دختریه من. یه لحظه موقع اکو بغضم گرفت.استرس ع...
2 آذر 1392

انتظار طولانی-20 آآبان 92

سلام کنجد مامان شاید دیگه از این به بعد بهت نگم کنجدی. چووووووووووووووووووووووووون بالاخره فردا اگه خدا بخواد جنسیتت معلوم میشه. و ما از این به بعد اسم انتخابیتو صدا میکنیم. عزیزم قرار بود 1 آبان واسه تعیین جنسیت برم اما اینقدر نشد و نشد تا اینکه فردا قراره بریم. تو این مدت خیلی ها منتظرن بدونن تو دخملی هستی یا پسری؟ ؟ اما فقط فقط سلامتیت مهمه عزیز دلم. البته بگمااااااااااااااااا همه ی اونایی که سونو سرخود دارن تشخیص پسر رو دادن. اما تو چه پسر باشی چه دختر روی چشم من و بابایی جا داری عزیزم. همه جوره عاششششششششششششششششششقتیم نفسم. ...
2 آذر 1392

اولین عکس کنجدی-19 آبان 92

اینم اولین عکس سونو گرافی هست که در تاریخ 12 مرداد 92 انجام شد. وقتی دکتر سونو رو انجام داد گفت هنوز ساک بارداری تشکیل نشده.یعنی من و بابایی خیلی زود رفتیم دکتر .خوووو عجله داشتیم دیگه.میخواستیم از وجودت مطمعن بشیم. خلاصه دکتر گفت دو هفته دیگه بیا.ماهم دو هفته بعد رفتیم و دکتر گفت قلبش هم میزنه.همون جا از خدا هستم که قلب بچم همیشه به سلامتی بزنه عزیز دلم. قرار بود بعد این دو هفته به بقیه خبر بارداریمو بدیم.اما این بابای شیطونت طاقت نیاورد و گوشی تلفن و برداشت و به مادر جون معصومه زنگ زد و گفت دخترت یه کنجدی تو شکمش داره. نمیدونی که چقدر مار جون خوشحال شد و اصلا دوس نداشت گوشی تلفن و قطع کنه. ...
2 آذر 1392

کنجد مامان بابا-19 آبان 92

سلام کنجدی من. امروز که تصمیم گرفتم این وبلاگ و واسه تو بسازم، تقریبا 19 هفته هست که تو مهمون دلم شدی و به زندگی من و بابا پیام یه شور و شادی خاصی دادی عزیزم. اگه بخوام از اولش بگم حدود 10 ماه بود که من و بابایی تصمیم گرفتیم که به فکر بچه دار شدن باشیم و بعد سه سال زندگی مشترکمون یه فصل جدیدی رو تو زندگیمون آغاز کنیم. قبل اون آزمایش های مخصوص قبل بارداری رو انجام داده بودیم و از دکتر اجازه بارداری گرفتیم.و از مهر 91 کمر همت بستیم به بچه دار شدن.اما عزیز دلم 10 ماه طول کشید تا تو بیای تو دل مامانی.   و این 10 ماه چه ها که بر ما گذشت فقط خدا میدونه ........ اما خدا رو هزار مرتبه شکر که تو رو تو بهتر...
2 آذر 1392

احساس اولین ضربه هات

عزیز دل مامانی از 16 هفتگیت منتظر بودم که حرکتت و تو شکمم احساس کنم.همش استرس داشتم که چرا تکوناتو حس نمیکنم. تا اینکه13هم آبان وقتی که 18 هفته و یک روزت بود و من و بابایی هم رفته بودیم خونه مادر جون افروز و عمه نازی داشت صورتمو اصلاح میکرد سه تا ضربه کوچولو زیر دلم احساس کردم.وای که تو دلم چه ذوقی کردم دیگه کم کم شبا ضربه هات بیشتر شدن.و منم موقع تکونات نفس نمی کشم تا بهتر و بیشتر ورجه ورجه هاتو حس کنم عشق زندگیم. وقتی تکون میخوری یه عالمه قربونت میرم ناناز من.   ...
2 آذر 1392